مباني نظري تاريخ نگاري انتقادي معماري معاصر ايران (بخش اول)

نویسنده:کامران افشار نادری(محقق –استاد دانشگاه معماری)

مقدمه

پيدايش معماري معاصر ايران اگر چه به گونه اي كاملا" مشخص نخست به تحولات معماريدر كشورهاي اروپاي غربي و سپس به تحولات معماري در آمريكا و حتي در اواخر بهتجربيات كشورهاي جهان سوم و آسيايي در اين زمينه مربوط است ولي در جوهر خود پديدهاي است كاملا" مستقل كه نه تنها به جهت گاهشماري و فاكت هاي تاريخي بلكه حتي از نظرماهيت كلي و روش برخورد نيز متفاوت و منحصر به فرد است. تصور هم ارزش بودن پديدههاي ساختماني و وقايع فرهنگي مربوط به حوزه معماري معاصر ايران با ديگر معماري هايجهان احتمالا" منتج با معماري دوران بيش از معاصر، تداعي كننده خود آگاهي تاريخي وفرهنگي از ديسيپلين معماري است، در ايران به صورتي تقريبا" ناآگاهانه و شايد تا حدزيادي حسي و سليقه اي شيوع يافت. عدم خودآگاهي فرهنگي و تاريخي ديسيپلين معماري درايران به علاوه ماهيت اصولا" ضدتاريخي معماري مدرن كه مرجع الهام مستقيم طراحانايراني در بخش عمده اي از تاريخ معماري معاصر بوده است، با توجه به ضعف هاي درونينهادهاي دولتي مسيول كنترل و هدايت فعاليت ساختمان سازي و تأثير مهم ولي غارتگرانهاهرمهاي اقتصادي خرد و كلان بر اين فعاليت موجب شدند كه معماري معاصر ايران درمفهوم عام و دستچين نشده خود تبديل به مجموعه اي پيچيده از پديده هايي گردد كهيافتن هر گونه تداوم منطقي، زماني، مكاني، سبك شناسي يا نظري در آن بسيار دشواراست. شاخص هاي متداول در دسته بندي و سنجش آثار معماري، حتي روشهاي فني انجام اينگونه مطالعات در ايران به هيچ وجه جوابگو اين پيچيدگي نيستند. بيش از پرداختن بهپاسخگويي هر گونه سيوال در اين مورد نخست ضروري است صورت مسيله مورد تعمق و تجزيه وتحليل قرار گيرد. در اين مقاله سعي شده است ويژگيهاي تحقيق در زمينه تاريخ معماريمعاصر ايران، مشكلات عمده آن و همچنين مسايل كلي مربوط به تاريخنگاري معماري به طوركلي و معماري معاصر تا آنجا كه به بحث اصلي مي توانند مربوط شوند مطرح شوند. طبيعياست كه چنين بحثي به دليل تازگي و فقدان منابع و مراجع مطالعاتي كافي نمي تواندبدون نقص باشد تاكنون هيچ تحقيق سيستماتيك و دقيقي در اين مورد انتشار نيافته وبنابراين انتظار مي رود گره هاي نظري و فني متعددي در مسير مطالعات تاريخي معماريمعاصر ايران به وجود آيند. هدف اين تحقيق در حقيقت زمينه سازي براي انجام مطالعاتيمفصل تر و عميق تر در مورد معماري معاصر ايران است.

 

1-مشكلات تاريخ نگاري معماري معاصر ايران

1-1-محدوديت هاي موضوعي

براي سنجش و قضاوت آثار معمار در ديسيپلين هاي تاريخ نگاري و نقد، كه در موردمعماري معاصر خصوصا" از يكديگر غيرقابل تفكيك هستند، عوامل و ابزاري كم و بيش مشخصوجود دارند. يكي از مشكلات عمده در ايران فقدان يا نقصان عوامل و ابزار فوق است. دركليه روشهاي تاريخ نگاري معماري دانسته هاي اجتماعي فرهنگي نقش كم و بيش مهمي راايفا مي كنند. اين دانسته ها نه تنها ضرورت پيدايش پديده هاي معماري بلكه شكلفيزيكي آنها را نيز در ديدگاهي كلي مي توانند توضيح دهند. توسعه معماري معاصر درايران، به صورت بازتاب تحولات معمارانه اي كه خود منبعث از واقعيت هاي اجتماعي وفرهنگي متفاوتي بودند، باعث گرديد پيوستگي محكم و منطقي بين معماري و وقايع اجتماعيو فرهنگي به وجود نيايد. ضعف سيستم ارتباطي پديده هاي فوق از طرف ديگر متأثر از فقراتفاقات معماري و فرهنگي و دامنه محدود تأثيرگذاري آنها بر يكديگر و بر زندگياجتماعي است. به طور خلاصه معيار بسيار مهم تحولات فرهنگي و اجتماعي نمي تواند نقشمهم و مستقيمي در تاريخ نگاري معماري معاصر ايران داشته باشد.

مسيله مهم ديگركه از فقدان مشخص و عنوان شدث كمبود منابع مطالعاتي و مراجع كتاب شناسي معتبر ودقيق در اين زمينه مسيله سازتر است، كمبود هر نوع تيوري معماري يا متدولوژي تدوينشده اصيل طراحي است. گذشته از دشوار بودن شناسايي آثار اصيل و بديع و متمايز ساختنآنها از ابداعات شگردگرايانه، وجود اين مسيله خود موجب مي گردد كه امكان سنجش آثار،در مقايسه بين اهداف اوليه طراح و نتايج حاصله، از مورخ سلب گردد. در چنين شرايطيبحث معماري به ناچار خلاصه مي شود به دسته بنديهاي سبك شناسانه در بينشي زيباييشناختن، طبيعتا" در چنين روشي نيز ضعف ارزشهاي سبك شناسانه موجود در معماري مدرن،كه طبيعتا" به گونه اي محسوس تر بر معماري ايران سايه مي اندازد و عدم وجود سيرمنسجم تحول تيپولوژيك در آثار برجسته ايراني كه مي توانست مكمل هر گونه مطالعه سبكشناسي باشد، خود يكي از موانع و مشكلات كار است.
يكي از ويژگيهاي معماري معاصرايران رخنه تدريجي معماري مدرن عموما" به تغييرات تدريجي توجه نمي كند. هدف تاريخمعماري شناسايي مسير تحولي يك معماري از طريق شناسايي نقاط عطف و آثار برجسته ومنحصر به فرد است. نقاط عطف خود مراجعي هستند كه معماري را در سطح كلي و وسيع متحولمي سازند. مشخصه هاي هر مقطع از تحول در تعدادي اثر شاخص و اصيل قابل مطالعه است. در مورد معماري معاصر ايران، به دليل تأثيرپذيري مستقيم از معماري غربي، اين آثارشاخص و مرجع خارج از مرزها قرار دارند و آنچه در اين جا باقي مانده است لاجرم نوعيمعماري صغير است كه دريافت سير تحولي آن تنها از طريق مطالعه نمونه هاي متعدد وغيربرجسته امكان پذير است.
چنان كه گفتيم تاريخ نگاري معماري به آثار برجسته،نقاط عطف و اصولا" آثاري كه نقطه آغاز تحولي در معماري باشند توجه مي كند براي مثالخانه سازي مسكوني عادي كه به صورتي بسيار تدريجي و بدون مفصل بنديهاي تاريخي مشخصمتحول ميشود موضوع مطالعات گونه شناسي است. در شناسايي اين آثار نكته مهم تفكيكحركت هاي اصيل از ابداعات سليقه اي و فرماليسم هاي نوگرايانه است. از طرف ديگر محيطزندگي انسان مملو از پديده هاي ساختماني است كه حتي معماري محسوب نميشوند بنابراينلازم است كه در مرحله اول آنچه كه معماري نيست از آثار معماري متمايز گردد و درمرحله بعد آثار متمايز برجسته شناسايي شوند. البته بايد اذعان داشت كه شناسايي آثارمعمارانه به اندازه تعريف ديسيپلين معماري موضوعي مبهم و غيرمشخص است. بنابراين پيشاز آغاز هر گونه مطالعه تاريخي، ضروري است تعاريف پايه اي و ديدگاه مورخ مورد تحقيققرار گيرند.
در هر حال اگر معماري معاصر به مفهوم جهاني آن مورد نظر باشد تاريخنگاري معماري معاصر ايراني به دليل انگشت شمار بودن آثار برجسته و قابل مقايسه باآثار شناخته شده جهان امري غيرممكن به نظر مي رسد. ليكن اگر معماري معاصر ايراني درسطحي واقع گرايانه تر بررسي شود مي توان با ابزار مطالعات صرفا" كالبدي به مطالعه وبررسي آن پرداخت. آثار نه به دليل ارزشهاي بديع آنها بلكه به خاطر نقش آنها در سيرتحولي اين معماري صغير و منعكس نمودن مشخصه هاي سبك شناسي و زيبايي شناختي در هرمقطع تاريخي مورد توجه هستند. بنابراين طبيعي است كه بيشتر آثار به دليل وجودارزشهاي منحصر به فرد و خلاقيت متعالي هنري مورد بررسي قرار نخواهد گرفت. تنهامطالعه اي تاريخي مي تواند ارزش و اهميت هر اثر را در رابطه با متن تاريخي آنارزيابي كند.

 

-2-1محدوديت هاي زبان شناختي

مشكلات زبان شناسي بخش ديگري از معضلات را تشكيل مي دهند اصولا" بين زبان محاورهاي و زبان تخصصي تفاوتهاي مشخصي وجود دارند. تا آنجا كه اين تفاوت به وجود واژگانفني در زبان تخصصي مربوط مي شود مشكل فوق محسوس نيست. زبان تخصصي اغلب از واژه هايمربوط به زبان متداول محاوره اي و نوشتاري استفاده هاي متفاوت مي كند. براي مثال درادبيات معماري بارها به فرم پويا (ديناميك) در مقابل فرم ايستا اشاره مي شود. ازنظر زبان محاوره اي كليه فرم هاي معماري بدون حركت هستند و مفهوم پويا در فرممعمارانه لاجرم تجريدي است از معني متداول كلمه به دليل فرهنگي نشدن معماري و ايدهمعمارانه در واقعيت امروزي ايران و سنجش معماري و ارزش گذاري بر آثار تنها از طريقجنبه ساختماني و چه بسا اقتصادي آن هيچ گونه ارتباط منسجم بين اين دو زبان به وجودنيامده است. در هر حال معماري اگر چه داراي جنبه هاي علمي نيز هست ليكن زبان آنماهيتا" عيني و مربوط به زندگي روزمره است. براي مثال بارها از فرم هندسي وغيرهندسي در تقابل با يكديگر صحبت شده است. در حالي كه هر دو اين مفاهيم از نظرعلمي نادرست هستند. هر فرم ترسيم شده در هر صورت هندسي است و هر شييي ساخته شده اگرچه بر اساس طرحي مشخص و منظم از نظر هندسي ساخته شود در واقعيت بسيار پيچيده ونامنظم است امروزه به نظر مي آيد كه زبان تخصصي معماري در فاصله اي بين زبان محاورهاي و علمي سرگردان است و اگر چه از هر دو اينها تغذيه مي كند هنوز هويت مستقل خودرا نيافته است.

مسيله ديگر فقدان واژگان و خصوصا" كمبود بسيار محسوس صفتها درزبان تخصصي معماري است. در زبان فارسي بسياري از حالتها و خصيصه هاي معماري را نميتوان توصيف نمود. به دليل فقدان كار فرهنگستاني در اين زمينه فقدان زيادي وجوددارد. نگران كننده تر از مسيله توصيف معماري مسيله تفكر معماري است. تفكر در مراحلعالي و تجريدي خود از زبان شناسي قابل تفكيك نيست. ضعف زبان نه تنها به ساده شدنگفتار و نوشتار بلكه به ساده شدن انديشه و بنابراين ناتواني انسان در درك ظرافتها وپيچيدگي هاي مفاهيم مي انجامد. در هر حال حتي از نظر نگارش متن ضعف فوق مولد مسيلهاي درخور توجه است. ضرورت توصيف موضوعات به صورت گسترده به دليل فقدان واژگان ياصفت ه

/ 1 نظر / 51 بازدید
م.ميرغلامی

دوست عزیز, شما به ضیافت چهارم معماری با موضوع خیابان دعوت می شوید. امیدواریم تا با حضور گرمتان محفل ما را صفائی دو چندان ببخشید. خواهشمند است لینک مطالب تان را تا سه هفته آینده (7 اسفند) به وبلاگ ایرانشهر http://urbatecture.blogspot.com یا این ایمیل بفرستید. m.mirgholami@pgrad.unimelb.edu.au موفق باشید. منتظر تان هستم مرتضی